... باز باران

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر 1392ساعت 18:22 توسط مامان جوجه|

امروز 22 امه و شاید دوباره وقت نشه به زودی آپ کنم اینه که یه روز جلو تر این پست رو میزارمخندونکچشمک

این پست عکس نداره!

از کارها و شرایط فعلی کیان میخوام بنویسم!

کلماتی که میگه

بابا

مامان

آب

ممه

دد

دادا=داداش

هاپو میگه؟هاپ

کلا حیون ببینه میگه هاپ

ببعی میگه=بع

کلاغه میگه؟قاقار

عاگا=آقا

عمه=به خاله فائزه میگی بعضا!!!

ساعت چنده کیان؟10

کلا هر چی که توش ساعت باشه یا ساعت ببینه یا بگیم فلان چیز چنده یا چند تاست میگه 10

تاتا=تاب تاب عباسی

آخ(پشت دستشم میزنه و میگه اخ)

وقتی یه صدایی بیاد یا از چیزی تعجب کنه قیافش خیلی باحال میشه از تعجب!

و راه میری میگی بابااااااا چه بابا خونه باشه چه نباشه

شب بابا تو اتاق داشت درس میخوند،گفتم کیان بیا لالا کن برگشتی به اتاق نگاه کردی و گفتی بابااااااا

میگم کیان لالا میگه نه نه ن نه......میگم لالا میگه دددلخور

کلا در مقابل حرف ها و اصوات سعی میکنه تا اونارو به زبون بیاره!مثل یه طوطیزبان

*************************************************************

یه روز که رفه بودیم بیرون(و تقریبا تنها روزی بود که زنجیر پستونکشو وصل نکرده بودم)پستونک رو گم کرد!

شب موقع برگشتن رفتیم بخریم ولی اون مارکو نداشت و یه مارک دیگه گرفتیم

و کیان اونو نخورد و شب بدون پستونک خوابید!

فرداش هم به همین منوال و همش میچسبید به من

شب دومم گذشت

روز سوم بابایی رفت و همون مارک رو گیر اورد امابی حوصله

انگار کلا یادت رفته بود چیزی به اسم پستونک رو

انگار اصلا تو نبودی که 14 ماه روز و شب پستونک میخوردی!

خوب برای ما خیلی خوب بود و خودتم راحت بودی

برای خواب پتو و پستونک رو میگرفتی و میرفتی اتاق درو میبستی و میخوابیدی

اما الان!!!! دیگه اون خبرا نیست 10 روز شده حدودا و من دارم سعی میکنم بدون پستونک بازم خودت بخوابی و بدون چسبیدن به من!چشمک

تو سال جدید 4 تا دندون جدید در اوردی

دو تا اسیاب بالا راست و چپ 15 فروردین و 17 ام

 و د وتا اسیاب پایین بعد از ده روز بیحیالی 15 و 20 اردیبهشت

*********************************************************

همچنان علاقه مند به تی وی

مخصوصا:

مجموعه بیبی انیشتن

برنامه خاله شادونه،چرا،فیتیله و عمو پورنگ

تیتراژ برنامه ها

اخبار

سخنرانی روحانیون

اذان و قران

و تبلیغ مخصوصا لوسی و لینا

******************************************************

موقع غذا میری و پیش بندتو میاری

تو غذاها عاشق ماکارونی و جوجه کبابی

و میوه ها موز و سیب و تو تنقلات گندمک و پفیلا و بیسکوییت مادر و رنگارنگ

شبا معمولا ساعت 10 و نیم میخوابی و صبح ها 9 تا 10 بیدار میشی!

*******************************************************

وقتی پ پ کنی میای بغلم که یعنی پوشکمو عوض کن و خودت میری جلو در حمومتشویق

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 11:51 توسط مامان جوجه| |

دیگه به قول معروف هوا بهاری شده....

اینه که تقریبا هر روز جوجه رو میبریم بیرون

یه روز رفتیم کاخ نیاوران

 و بعدش هم جمشیدیه...

شیطنت هایی که همچنان وجود داره،با سیر صعودیسکوت

یه بار خوابت برد و گذاشتمت سرجات بعد از چند دقیقه دیدم صدا میاد و....

به به ماکارونی...

از مهربونی هات بگم که فوق العاده شیرین و لطیفی فدات بشم مهلبون مامان!محبت

ماچ میکنی که دلم میره با هرکدومش!

عکس زیر حاکیه...بوس

 

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 11:46 توسط مامان جوجه| |

زمستون رفت و بهار اومد،و اما با جوجه ما همیشه بهاره زندگیمون!بغل

سال تحویل امسال پاسی از شب بود ساعت 2 بامداد و کیان کوچولو لالا بود!

سال رو خونه خودمون تحویل کردیم

فردا صبحش رفتیم خونه مامانی و اونجا با یه جشن کوچولو به رسم هر ساله تولد بابایی جشن گرفتیم

تولدت مباک باباییمحبت

بعد راه افتادیم بسمت شمال

جنگل و دریا و دید و بازدید های عیدانه...

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 11:39 توسط مامان جوجه| |

ذوق های کودکانه...تجربه حسی تازه!

 

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 11:27 توسط مامان جوجه| |

خدایا شکرت،که پسرم یکساله شد!واقعا خیلی هیجان انگیزه!

21 بهمن رفتیم آتلیه فوتو نینی...

ساعت 7 و 32 دقیقه صبح بهمن 1392 بود که فرشته ما زمینی شد.خدایا بازم شکرت!

منو بابایی اون ساعت اومدیم بالا سرتو و چند دقیقه ای رو به تماشا نشستیم!متنظر

و اما روز تولد...

تولدت با یه روز تاخیر جمعه 24 بهمن برگزار شد.خیلی خیلی خوش گذشت!

اما شما کمی تا قسمتی خوش اخلاق نبودی و همش میخواستی بغل من باشی کلا از اون روز جور خاصی وابسته شدی!

خیلی سعی کردم تا همه چی عالی باشه،خداروشکر راضی بودم و جا داره از مامانی و خاله و بابایی و همه تشکر کنم!و اینکه تولدت خونه مامانی برگزار شد

با تم رنگین کمان

اینم شازدهبوس

اینم کیک و کادوها(دست همگی درد نکنه)

اینم کادوی منو بابامحبت

امیدوارم همیشه شاد و سلامت و موفق باشی؛عشق مامانمحبت

 

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 11:17 توسط مامان جوجه| |

خوب رسیدیم به ماه 12 ام

دیگه کیان ما مردی شده واسه خودش!

9 بهمن 1393 عروسی دختر خاله من(فاطمه)بود و کیان میخواست این تیپو بزنه

اما هر کی میدیدش میگفت این دختره یا پسرخندونک یکیش دایی امید...گیج

اینه که رفتیم ارایشگاه و....

اشک میریختی و اصلا تکون نخوردی،دیگه ببخشید دیگه موها اذیتت میکرد

و شدی این شکلی

اینجوری جلو تی وی میخکوب میشی!سکوت

زیاد با این صحنه مواجه میشیم ما،یه گوشه ای میبینیم جوجه خوابش برده!

به قول خودت قان قان بازی با ببعیآرام

اینم خانجون ما که بازم میخکوب تی ویه!بغل

گاهی هم رو پای من ولو میشی

 

دالی بازی.... با رفلکسی که میز تی وی داره منو میدی و برمیگشتی میگفتی دالی

کشتی با گوزن(این عروسک بادی گوزن رو دایی منصور اینا از قشم برات سوغات آوردن،دستشون درد نکنه)

بدون شرح!

بفرمایید تنقلات...

باز بودن در حموم و....

کیان وقتی صدای اذان رو میشنوه بدو بدو میره جلو تی وی دستشو رو گوشش میزاره(قربونت برم الهی)

و اما،تولد کیان،بهمن 1393 تولد یکسالگی جوجه کیان،ادامه در پست بعدی....

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 10:33 توسط مامان جوجه| |

به دلیل ذیق وقت بیشتر گزارش تصویریه

کیان تا این لحظه 8 تا دندون داره

دندون های جلویی بالا و پایین

با اینکه با سرعت بالایی چار دست و پا میره اما  برای راه رفتن هم خیلی تلاش میکنه

از اخر 9 ماهگی پا میشه وایمیسه البته با کمک مبل و در و دیوار و گاهی هم آدمهاخندونک

حالا که کیان تو 11 ماهه دیگه راه میره خودش و داره سعی میکنه تا خودش بدون کم پاش وایسه!

متاسفانه تو یکی از این سعی کردن هاش برای کمک از بخاری سوزان کمک گرفتغمگین واینه که دست کوچولوی ما سوخت(الهی بمیرم یاد اون روز افتادم دلم ریش شد،تو که انقدر صبوری انقدر دستات میسوخت که یه ساعت مداوم داشتی گریه میکردی)

البته من نبودم و پیش بابایی بودی اما اونم مقصر نبوده اتاق تاریک بود و تو اشتباهی دستاتو به بخاری گرفتی تا بلند شی و ....خطا

اینم یه درمان خانگی برای خوابیدن تاول هات،اخه میزاشتی تو دهنتو میترسیدیم که بترکه تو دهنت البته دکترم بردیم هکه گفت خودش باید خوب بشه!دستاتو تو خامه گذاشتیم تا خوب بشن!

قربون ناز نگاهت...

اینم از تلاشهات برای اینکه خودت بتونی پاشی وایسی...

در حال تماشای تی وی و احساس رضایت...

بدون شرح!!!!

بعد کلی شیطونی یهو خوابت میبره!

پا شدی وایسادی و ذوق کردی...

و ماهگرد یازدهم،با کیک خودم پز(کیک سیب)،خونه مامانی

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 10:05 توسط مامان جوجه| |

آب بازی و آب بازی....کافیه در حموم باز شه....اونوقته که تند تند میره سمت حموم

وقتی میریم بیرون مثل یه جوجه مودب آروم یه جا میشینی!

قربون این مدل خوابیدنت بشم من!!!!!

و اما 28 ماه صفر که هر ساله مامان بزرگ نذر داره و شعله زرد میپزه که امسال در کنارش سفره هم داشت،ایشالا مقبول درگاه حق!!!!!

اینم کیان با چشمهای پف کرده کله سحر اومده شعله زرد هم بزنه!

تو راه برگشت از شمال برف میومد که از جوجه یه عکسی گرفتیم

اینم از اولین پیاده روی های بیرون خونه که خیلی ذوق میکردی....

هووووووم،بنظر خوشمزه میاد!زبان

و کیک 10 ماهگی خودم پز،مبارک باشه نخودچی!

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 9:38 توسط مامان جوجه| |

به رسم ادب سلام!

6 ماه از آخرین مطلبی که گذاشتم میگذره،نمیخوام بهونه بیارم و بگم کی مقصره و....

بیخیال،الان که اومدم

پس فرصت رو غنیمت میشمرم و تا جوجه کیان خوابه مینویسم!

از این 6 ماه

خداروشکر خیلی....خیلی شکر!

6 مااااه رو زبون راحت میگه امااااا

اما من که الان عکسهای وبلاگت رو دیدم اشک تو چشام جمع شد!

6 ماه از اون روز یعنی 9 ماهگیت میگذره چقدر زود و چقدر دیرررررر

چقدر کوچولو بودی و چقدر بزرگ میای الان به چشمهام

(پارازیت:بیدار شدی یه گریه کوچولو و دوباره خوابت برد،خواب بعدازظهرته الان ساعت 16:25)

تند تند بگم....ههههه

9 ماهگی گذشت

10 ماهه شدی

11 ماهه

و.....یکسال....یکسالت شد و من در حیرت بودم و هستم .

حالا بیخیال این حرفا شاید بعدا یادم باشه و واست بگم از این روزها و حس ها و مادر بودنها!

************************************************************************

8 آبان 1393 رفتیم آتلیه آسمان تا چند تا عکس یادگاری از جوجه بندازیم

چندتا شو میزارم...

نوشته شده در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394ساعت 16:51 توسط مامان جوجه| |

اول از همه بگم خیلی عصبانیمپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

چرا؟متفکر

چون این سومین باریه که دارم این پست رو مینویسم!حسود

اونم تو این اوضاع که همش باید یواشکی جیم شم پشت لپ تاپ تا بتونم وبلاگتو به روز کنم!بی حوصله

هی نوشتم و لپ تاپ گرامی هنگ فرمودن و هیچی به هیچی!کچل

و تازه من با گزینه ای به اسم فعال کردن نسخه چکنویس که یکی از قابلیت های نینی وبلاگ آشنا شدم!شاکی

خوب میریم سراغ دوباره نوشتن که نه سه باره نوشتن،و به روی خودمون نمیاریم که چی بهمون گذشته!سکوت

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پريسا دنياي شكلك ها

سلام

پسر قشنگم داره روز به روز بزرگتر میشه خداروشاکرم اما،...خیلی زود داره میگذره!niniweblog.com

و من دوست دارم تو همین قدی بمونی!

تربچه مامان حالا دیگه ماهه شده!،مبارکه نفس!

کیک خودم پز...

از کارات بگم که...

وقتی بیدار میشی و چشمات هنوز باز نشده میگی بابا...مگه گشنت باشه یه ماما هم این وسطا بگیniniweblog.com

سلام مامان،صبحت بخیر

و آغاز شیطونی...niniweblog.com

کیان خطرناک...ترسو

تلویزیون چیزی که این روزها از دستت در امان نیست...

و هر جوری شده خودتو بهش میرسونی...

این چه وضعشه آخه؟شلوارتو بکش بالا...

کابل،سیم،گوشی تلفن یا موبایل و کنترل و کلا اینجور اقلام کم و بیش اگه تو دیدت باشن،بعدش تو دهنت مشاهده میشنniniweblog.com

فیش انتن که دیگه از دستت در امان نیست،میری میکنی و بعد کع تصور میره به صفحه تی وی نگاه میکنی و تعجب میکنی...niniweblog.com

اون بالا چیکار میکنی شیطون؟

و موقع بازی ...

همه تیکه های این هوش چین رو میخوای بزور از یه سوراخ بندازی تو...niniweblog.com

این سه چرخه niniweblog.com رو هم مامانی جون زحمت کشیدن

و به مناسبت روز جهانی کودکniniweblog.com واست خریدنniniweblog.com

اینم کامیونت که خیلی دوسش داری....niniweblog.com

به حلقه ای که توی پای کیان گیر کرده دقت کنید...niniweblog.com

خیلی وقتا هم با دهنت صدا در میاری و میگی پوووووووف و کل صورتت خیس میشه

بیشتر وقتی خوابت میاد یا چیزی میخوای....

مثل این عکس که همین الان ازت گرفتم که داری سعی میکنی بیای پیش من که دارم وبلاگتو به روز میکنم!

گاهی بعد خوردن غذا رو صندلی غذات خوابت میبرهniniweblog.com

و بعضی وقتا خودت تو تخت با گاوی گاهی هم رو پا niniweblog.com و گاهی هم مثل این عکس

که اولش با دیدن پتو و بالش ذوق میکنی بعد انقدر با پتو کشتی میگیری  و دور اتاق میچرخی تا بالاخره یه گوشه ای خوابت میبرهniniweblog.com

لازم به ذکر که محل اولیه پیش بالش بود و جایی که الان کیان خوابش برده جلوی در حموم  که کیان عاشقشه...بزودی هم چند تا عکس از آب بازیش تو حموم میزارمپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

قربون این مدل نگاه و توجه کردنت برم من

وقتی ببینی کسی لباس تنشه یا سمت در ورودی میره،متوجه میشی که بوی دَدَ میاد

و وقتی قراره بری بیرون خیلی ذوق میکنی و این از برق چشمات کاملا مشخصهSuperhero

و وقتی بخوای بای بای هم میکنی

 

وقتی من تو آشپزخونه مشغول کارم تو هم میای تا من تنها نباشم!

niniweblog.com

 

اصلا اگه روزی حداقل 10 بار بهش سر نزنی روزت شب نمیشه!niniweblog.com

میای اونجا با شعله آبگرمکن حرف میزنیniniweblog.com

با لباسشوییniniweblog.comمخصوصا وقتی در حال کارم باشه

با اینکه خیلی شیطونی اما دل نازکی داری و از یه سری چیزا میترسی!niniweblog.com

مثل صدای سشوار یا جارو برقی niniweblog.com

جیغ دخترهاniniweblog.com

راستی،طی معایناتی که دیشب بعمل آوردم

دیدم که سه تا دندون جدید در شرف در اودن هستن❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

یکی بالا سمت راست و دو تا هم پایین سمت راست و چپ دندونهای قبلی...

مبارکه مرواریدهای جدید قند عسل

کیان بیشتر از قبل چهار دست و پا میرهniniweblog.com و به این امر مسلط تر شده...

و در آخر....

تو چکاپ 9 ماهگی....قدت 76 بود با وزن 10 کیلو....که خانوم دکتر راضی بود..ماشالا!

نوشته شده در چهارشنبه 28 آبان 1393ساعت 13:04 توسط مامان جوجه| |

یه سری عکسهای بدون شرح

گاوی همچنان یار و همراهت وقت خواب

کلا علاقه ی خاصی به در و متعلقاتش داری

چندبار در اتاق رو بستی و ما بطور در و باز کردیم سرتق جان

تلاش برای چار دست و پا رفتن

البته از 7 ماه و نیم داری تلاشی میکنی و چند قدم هم میری اما بیشتر به سینه خیز گویا علاقه مندی

اینم اولین برفی که تو سال 93 دیدیم

تو راه برگشت از شمال 15 آبان ماه

نوشته شده در 18 آبان 1393ساعت 17:46 توسط مامان جوجه| |

کیان وروجک این روزا دیگه زمین رو بیخیال شده و از سطوح عمودی بالا میره

هر جایی رو میگیره و بلند میشه وایمیسه....یهو...دنگ میخوره زمین و...دوباره دوباره دوباره

از کارای دیگت بگم که عاشق آب بازی و حموم هستی

امکان نداره در حموم باز بشه و از اینکه نزاشتیم تو بری توش گریه نکنی!

توی حموم در حال آب بازی واسه خودت آواز هم میخونی

تا حدی دست دسی و بای بای و دست دادن و بزن قدش رو یاد گرفتی

دالی بازی رو خیلی دوست داری

وقتی خوابت میاد از دیدن پتو و بالش ذوق میکنی

وقتی پیفو میکنی میای بغلم که یعنی ببرم تمیزت کنم!

دست مارو میبری جلو دهنت تا با دهنت ها هااا کنی و ذوق میکنی

با دندونات لبتو نگه میداری و قیافت خیلی بامزه میشه!

 

نوشته شده در يکشنبه 18 آبان 1393ساعت 17:25 توسط مامان جوجه| |

محرم سال 93 اولین محرم با حضور کیان بود

برای تاسوعا و عاشورا رفتیم شمال و اونجا هیت و دسته روی و...

نوشته شده در سه شنبه 13 آبان 1393ساعت 17:25 توسط مامان جوجه| |

بعد خودن غذا اغلب همون جا خوابت میبره

جدیدا لباتو این مدلی میکنی....قربونت برم

نمایشگاه بازی و اسباب بازی تو کانون پرورش فکری

کیان ذوق زده از بادکنکی که بدست اورده

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر 1393ساعت 17:17 توسط مامان جوجه| |

7 ماهگیت مبارک جیگر مامان...

اولین تجربه غذاخوردن با دستای خودت

و...یاد گرفتن سینه خیز و کمی تا قسمتی چاردست و پا و سرک کشیدن به هرجا

و یه وقتایی هم در حال بازی.....خوابت میبره

راستی از اول مهر هم دیگه شبا تو اتاق خودت میخوابی...

و هفته اول مهر و تجربه یه روز شاد در کنار دوستای گلمون،تولد یکسالگی آوش کوچولو که خیلی خوش گذشت

نوشته شده در جمعه 18 مهر 1393ساعت 16:54 توسط مامان جوجه| |

Design By : nightSelect.com